تبليغاتX
یاس ارغوانی

جمعه دوازدهم بهمن 1386

انتظار

 

 

 

 

سالهاست در کوچه های تنهایی چشمانم را به پیچ کوچه دوخته ام و نشسته ام در انتظار

و در زمزمه مناجاتم کسی را نجوا می کنم  . نیلوفر کوچه هم گویی او را نیایش می کند و

دستانش را  بر آسمان گرفته و هر روز بالا و بالاتر می رود تا شاید باران بر غنچه های

نشکفته اش باریدن گیرد.

غروب آفتاب غروب های دلگیر  که بر نیلوفر سایه افکنده را می بینم

اما من همچنان در انتظارم شاید او از پیچ کوچه گذر کند و راز نیلوفر را برایم باز گو نماید

روزها در گذر است و چشمانم خسته تر از دیروز و نگاهم به آینده مبهم تر

اما حس انتظار برق امیدی را در من به یادگار گذارده

امید به آن دارم شاید از شبنم روی نیلوفر نیم نگاهی به آرزوی دل خسته من به دوران

آشناییم با این مسیر طولانی شود

شاید حضور احساسی فراتر از آنچه سالیان دراز به دنبال آن بودم  من را به راز نیلوفر پیوند داده است

من هنوز چشم در راهم

نمی دانم که این احساس  کی ؟ کجا؟ من را بیدار می کند

شاید زمان آن رسیده که راز را از کسی بپرسم که چشم در راه اویم

شاید باید کوچه را رها کنم و جایم را بسپارم به رهگذری دیگر

اما امید به بازگشت مرا آرام می کند و مرهمی است بر سالیان دوری و انتظار

نوشته شده توسط سادات در 14:55 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دهم بهمن 1386

دعا

 

 

دعا از مهمترین عباداتی است که در پرورش آدمی نقش بسیار اساسی دارد و ضرورت زندگی

انسان است

دعا موجی است سر درگم که در نهایت سر به مرداب مادیت دنیا خواهد کوبید.

دعا آهنگ زندگی و بانگ جرس کاروانی است که روی به سوی کعبه مقصود دارد.

زندگی در دعا جوانه می زند با دعا رشد می کند و به ثمر می نشیند

دعا یکی از برترین مقاماتی است که برای بنده سراپا فقر و نیاز در مواجهه با خداوند بی نیاز میسر

می شود

 

نوشته شده توسط سادات در 23:38 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم بهمن 1386

ادب عاشورایی

 

 

چشمم از اشک پر و مشک من از آب تهی ست

جگرم غرقه به خون و تنم از تاب تهی ست

گفتم از اشک کنم آتش دل را خاموش

پر ز خوناب بود چشم من از آب تهی ست

به روی اسب قیام و به روی خاک سجود

این نماز ره عشق است ز آداب تهی ست

جان من می برد آبی که از این مشک چکد

کشتی ام غرق در آبی که ز گرداب تهی ست

هر چه بخت من سر گشته به خواب است حسین

دیده ی اصغر لب تشنه ات از خواب تهی ست

دست و مشک و علمی لازمه ی هر سقاست

دست عباس تو از این همه اسباب تهی ست

مشک هم اشک به بی دستی من می ریزد

بی سبب نیست اگر مشک من از آب تهی ست

                                               

                                           (   سید شهاب موسوی یزدی)

نوشته شده توسط سادات در 20:31 |  لینک ثابت   •